تبليغاتX
ندای دل......حق ماندنیست
تو این همه سیاهی دنبال یک روشنایی می گردم

استاندال: در تنهایی و عزلت، هر چیزی به جز شخصیت را می­توان کسب کرد.

امیل زولا: تا بیشتر کسانی موفق شده ان که کمتر تعریف شنیده اند.

آبراهام لینکن: همه می­توانند بدبختی را تحمل کنند، اگر می­خواهید اخلاق کسی را امتحان کنید، به او قدرت بدهید.

آناتول فرانس: عیبی ندارد که شما فهیم و فیلسوف نیستید، ولی اگر هستید با دیگران طوری رفتار کنید که وقتی با شما حرفی می زنند، شما را به سادگی خودشان تصور کنند.

آنتوان چخوف: انسان همان است که خود باور می کند.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی قاسمی  | 

ورزش دشمن اعتیاد

اعتیاد دشمن ازدواج

ازدواج دشمن ورزش

..............

و دیگر هیچ

.............

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی قاسمی  | 

           این

           دنیا

           چیزی

           جز

          وهم

          نیست.

          تلاش

          خود

          را

         صرف

         لذت بردن

         کنید.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی قاسمی  | 

کهکشان ها کو زمینم؟.. زمین کو وطنم؟..وطن کوخانه ام؟..خانه کومادرم؟.. مادر کو کبوترانم؟ . . معنای این همه سکوت چیست؟؟  .. من گم شدم در تو یا تو گم شدی در من ای زمان؟؟؟.. کاش هرگز آن روز از درخت انجیر پایین نیامده بودم.. کاش... .

.......................................................................

شب در چشمان من است، به سیاهی چشمانم نگاه کن..

روز در چشمان من است، به سفیدی چشمانم نگاه کن..

شب و روز در چشمان من است، به چشمانم نگاه کن..

پلک اگر فرو بندم جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت.

....................................................................

چه میهمانان بی دردسری هستند مردگان.. نه به دستی ظرفی را چرک می کنند.. نه به حرفی دلی را آلوده . . تنها به شمعی قانع اند و اندکی سکوت.

....................................................................

اینجایم .  .  بر تلی از خاکستر.. پا بر تیغ میکشم و به فریب هر صدای دور دستمال سرخ دلم را تکان میدهم.

..................................................................

سیاه سیاهم، با زرد هماهنگم کن استاد. . گاه حجم یک کلاغ کنتراست یک تابلو را حفظ میکند.

...................................................................

به ساعت نگاه می کنم حدود سه نصف شب است.. چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم.. و طبق عادت سراغ پنجره میروم.. سوسوی چند چراغ مهربان و سایه های شبگردان کشتزارها و صدای هیجان انگیز چند سگ و بانگ آسمانی چند خروس .. از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام و خوشحال که هنوزمعمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است.. آی از شوق به هوا میپرم و خوب میدانم . . سالهاست که مرده ام.

................................................................

میزی برای کار.. کاری برای تخت .. تختی برای خواب .. خوابی برای جان .. جانی برای مرگ .. مرگی برای یاد .. یادی برای سنگ . .    این بود زندگی؟؟

………………………………………..

گز میکنم خیابان ها چشم بسته از بر را ، میان مردمی که حدوداً میخرند و حدوداً میفروشند، در بازار و بورس چشم ها و پیشانی ها . . و بخار پیشانی ام حیرت هیچ کس را بر نمی انگیزد.

............................................................

زندگی را دوست دارم ولی از زندگی دوباره میترسم.. دین را دوست دارم ولی از کشیش ها میترسم.. قانون را دوست دارم ولی از پاسبان ها میترسم.. عشق را دوست دارم ولی از زن ها میترسم.. کودکان را دوست دارم ولی از آیینه میترسم..سلام را دوست دارم ولی از زبان میترسم. . من میترسم پس هستم اینچنین میگذرد روز و روزگار من. . من روز را دوست دارم ولی از روزگار میترسم.

..............................................................

برای اعتراف به کلیسا میروم.. رو در روی علفهای روئیده بر دیوار کهنه می ایستم و همه ی گنهاهن خود را یکجا اعتراف میکنم.. بخشیده خواهند شد به یقین . .  علف ها بی واسطه با خدا سخن می گویند.

.............................................................

دیوونه کیه؟؟ عاقل کیه؟؟  جونور کامل کیه؟؟

واسطه نیار به عزتت خمارم.. حوصله ی هیچ کسی و ندارم.

کفر نمیگم سوال دارم.. یه تریلی محال دارم

تازه داره حالیم میشه چیکارم.. میچرخم و میچرخونم سیّارم

تازه دیدم حرف حسابت منم..طلای نابت منم

تازه دیدم که دل دارم بستمش.. راه دیدم نرفته بود رفتمش

جووونه ی نشکفته رو رستمش.. ویرووس که بود حالیش نبود هستمش

 

جواب زنده بودنم مرگ نبود.. جون شما بوود؟؟

مردن من مردن یک برگ نبود.. تو رو بخدا بوود؟؟

اون همه افسانه و افسون ولش؟.. این دل پرخون ولش؟

دلهره ی گم کردن گدار مارون ولش؟.. تماشای پرنده ها بالای کارون ولش؟

خیابونا سوت زدنا.. شپ شپ بارون ولش؟

 

دیوونه کیه؟؟ عاقل کیه؟؟  جونور کامل کیه؟؟

گفتی بیا زنگی خیلی زیباست، دویدم

چشم فرستادی تا ببینم که دیدم

پرسیدم این آتشبازی تو آسمون معناش چیه؟.. کنار این جوب روون نعناش چیه؟

این همه راز، این همه رمز، این همه سر و اسرار معماست..

آوردی تا حیرونم کنی که چی بشه، نه والله.. مات و پریشونم کنی که چی بشه، نه بالله

پریشونت نبودم؟؟ من حیرونت نبودم؟؟

تازه داشتم میفهمیدم که فهم من چقدر کمه.. اتم تو دنیای خودش حریف صد تا رستمه

گفتی ببند چشماتو وقت رفتن.. انجیر میخواد دنیا بیاد آهن و فسفرش کمه

چشمای من آهن زنجیر شدن.. حلقه ای از حلقه ی زنجیر شدن

عمو زنجیر باف زنجیرتو بنازم.. چشم منو انجیرتو بنازم

 

دیوونه کیه؟؟ عاقل کیه؟؟  جونور کامل کیه؟؟

................................................................

همه چی از یاد آدم میره مگه یادش که همیشه باهاشه

یادمه قبل از سوال کبوتر با پای من راه میرفت.. جیر جیرک با گلوی من میخوند

شاپرک با پر من پر میزد.. سنگ با نگاه من برف و تماشا میکرد

مست میکردم من با زنبور از گس عطرگل بابونه .. سرو بودم در شب رویش گلبرگ پیاز.. هاله بودم در صبح گرد چتر گل یاس.. گیج میرفت سرم در تکاپوی سر گیج عقاب.. نور بودم در روز، سایه بودم در شب، خود هستی بودم

روشن و مرموز و رنگی و دوان..........

 

 من افریطه مرا افسون کرد مرا از زندگی خود بیرون کرد

راز خوشبختی آن سلسله خاموشی بود.. خود فراموشی بود

چرخ و چرخیدن خود با هستی.. هذر از دیدن خود در هستی

حلقه افتاد پس از طرح سوال ..ابدی شد قصه ی هجر و وصال

آدمی مانده و آیا و محال..

بیکران ست دریا کوچیکه قایق من..

های های تو کجایی نازی .. عشق بی عاشق من

 

سردمه.. مثل یک قایق یخ کرده رو دریاچه ی یخ.. یخ کردم، عین آغاز زمین

«زمین».. هیچ کسی اسم من و گفت؟؟.. تو منو صدا کردی یا جیرجیرک؟؟؟

جیرجیک..چیه تشنته آب میخوای؟

کاشکی که تشنم بود..

گشنته نون میخوای؟

کاشکی که گشنم بود..

دندونت درد میکنه؟

سردمه

خب برو زیر لحاف!

صد لحاف هم کممه

آتیش روشن کنم؟؟

میدونی چیه نازی.. تو سینم قلبم داره یخ میزنه، اونوقتش توی سرم کوره روشن کردن

 

وای از اقبالم.. وای از اقبالم .. باز بارون خیال آسیاب ذهن  رو چرخونده؟

باز فیلسوف وسوال.. باز عارف و سفال.. باز هستی و زوال.. باز آمال و محال.. باز شاعر و نهال.. باز کودک و خیال.. کجاها رفته بودی میخونه یا معبد؟؟

رنج ما قویتر از مشروبه.. میخونه افسونه .. من نمیبخشمت که جای پات به جای پام  روی جایی حک بشه.

 

کجاها رفته بودی؟ هیچ کجا.. رو شعاع هستی برا خودم میگشتم.. همه چی برای من ممکن بود.. خودت میبینی همه چی عادی بود، کاه دادم به خر، کفشامو بردم گذاشتم تو کپر که یهو نصفه شبی سگ نبره.. فرقون و شستم تا سیمان تو کفش خشک نشه، لحافو رو بچه ها پهن کردم.. همه چی همه چی برای من ممکن بود.. کار تولید و تلاش، حرمت همسایه، میدونستم که سلام یعنی چه.. میدونستم که زمان معناش چیه.. میدونستم که من کیه؟ اون کدومه؟.. میدونی؟؟.. بعدشم گردونو صاف کردم خیره موندم به دور.. انگاری سایم افتاد رو ماه.. مثل یه غول.. با خودم میگفتم انسانم..من، شعور همه آفاق هستم.. میتونم برای شیر زائو ماما بشم.. میتونم پلنگ و زنجیرش کنم .. میتونم با تیشه چنار و سرنگون کنم..میتونم...  بعدشم به سرم زد که برم پشت سوال.. برگردم به کودکی تا با چرخ خیال وصله ی نور بدوزم به پیراهن شب.

یهو وسوسه شدم رفتم توی ناممکن

تو ناممکن فیل هوا میکردن؟؟  آره خب فیل هوا...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی قاسمی  | 

حسین پناهی: 

شب در چشمان من است به سیاهی چشمانم نگاه کن...

روز در چشمان من است به سفیدی چشمانم نگاهکن...

شب و روز در چشمان من است به چشمانم نگاه کن

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی قاسمی  | 

در زندگی وقتی از نوزادی به سمت بزرگ شدن پیش میریم، باید به خیلی چیزهای ساده اما بزرگ توجه کرد و دربارشون فکر کرد..همه ی این نکته ها حاصل تفکر عمیق درباره ی زندگیست:

بچه ها را بعد از تنبیه در آغوش بگیر

حد اکثر استفاده را از شرایط بد بـکــن

از عبارت خواهش میکنم زیاد استفاده کن

کتاب های خوب را بخر، حتی اگر نخوانی

همواره دستی را که بسویت دراز شده بفشار

در زندگی ضربه اول را بزن، محکم هم بزن

بی هیچ علت خاصی بگذار بهت خوش بـگذره

 

زیاد عکس بگیر

با صمیمیت دست بده

 

خود و دیگران را ببخش

سلامتی راســـت کم نگیر

در چشم دیگران نــگاه کن

کمتر از درآمدت خــرج کن

اشتباهاتت را خیلی ساده بپذیر

 

هرگز هنگام مجادله با افراد پلیس انها را..تو.. خطاب نکن

یک سال وقت بگذار و کتاب مقدست را آیه به آیه بخوان

توقف کن و نوشته های تاریخی کنار جاده ها را بخوان

یادت باشد که اخبار همه ی رسانه ها جهت دار است

دوستان تازه پیدا کن اما دوستان قدیمی را عزیز بــدار

راز نگهدار باش

سالروز تولد دیگران را به خاطر بسپار

به افکار بزرگ فکر کن، اما از شادی های کوچک لذت ببر

با مردم همانگونه رفتار کن که دوست داری با تو رفتار کنـنـد

عادی کن چنان در حق کسان خوبی کنی، که متوجه ات نـشــود

از گفتن کلمات کنایه آمیز واقعاً بپرهیز(هر کاری را نباید انجام داد.. خیلی ساده)

زیر رسمی ترین لباس ها لباس زیر گستاخانه بپوش ( هیچ کدوم از وجود تو نیستند)

شجاع باش حتی اگر قلباً شجاع نیستی، به آن تظاهر کن. هیچ کس تفاوتش را نخواهد فهمید

روزی بیست مرتبه به مرگ فکر کن(اینطور مهربون میشی و مفهوم زندگی و متوجه میشی)

هر از گاهی به فرزندانت بگو که چقدر نازنیند و تو چقدر به آنها اعتماد داری( خیلی مهمه.. اصلاً شخصیت بچه ها اینجوری بهتر شکل میگیره)

وقتی کسی مشغول تعریف کردن حادثه ای است که برایش اتفاق افتاده است، با تعریف کردن قصه دیگر

درباره خودت از او پیشی نگیر و صحنه را به واگذار

برای خواندن ادامه متن بر روی....... ادامه ........ کلیک کنید

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی قاسمی  | 

          ادامه وبلاگ:  ....شعر....جوکهای گلچین...عکس های طبیعت.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی قاسمی  | 

عکس

این یک عکس ثابت است که باید به مدت کم به آن نگاه کرد که با آن می توانید میزان آرامش روحی خودتان را بسنجید

اگر عکس را ثابت ببینید شرایط روحی خوبی دارید

اگر با سرعت آهسته ببینید می توانید با اراده مشکلتان راحل کنید

ولی اگر با سرعت زیاد ببینید باید مشکلتان را با یک پزشک در میان بگزلرید

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی قاسمی  | 

      در نگاه بی ریای تو موج می زند عشق

    هه هه

.......................................................................................

..

  

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی قاسمی  | 

می نشینم در پناه گل­های بی خار

تا مبادا گلی از آن­ها بچینم

می نشینم لب حوض و می بینم

که شاید مهتاب من ازپشت تیغ ابر دوری دوباره پیداشود

آه که دلم، دلم، چه­قدر، خیلی

شیدا شود.

باز هم خسته نمی شوم از انتظار

من عاشق تو هستم

عزیزم، نازنینم...

بی قراری من را نگه دار

من تنها تک سوار بی اسب

کوه­های مرگم،

خوبم...

گلم...

برگم...

بی­نقاب درویش    20/12/1386 قائمشهر

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی قاسمی  |